امیر محمدامیر محمد، تا این لحظه: 22 سال و 29 روز سن داره
امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 21 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

امیرمحمد و امیررضا نازنین های مامان و بابا

خرید برای آشپزخونه

روز 29 دی باخواهرم مامان بچه ها رفتیم برا خرید عکسهاشو میزارم تا یادگاری بمونه عکس گلهای خونه مادربزرگ اینم عکس امام رضا (ع) که پارسال همین موقع خونه مادربزرگ بودیم ومن داشتم برای پایان نامه کار میکردم واستاد خیلی سخت گیری داشتیم ومن خیلی روی اون زحمت کشیده بودم وهر موقع که برای کارهای اون میرفتم بیرون اول به امام رضا سلام میدادم وبعد از خونه خارج میشدم وخودم رو سپرده بودم به امام رضا (ع) وباور داشتم که کارهای سخت رو برام آسان میکنه وهمین طور هم شد واون روز که رفته بودم خونه مادربزرگ وقتی وارد خونه شدم چشمم به عکس افتاد وبا خودم گفتم که پارسال همین موقع چه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتیم ود...
11 بهمن 1393

عکسهای بجا مانده از شب چله

شب چله ما مهمون داشتیم همه دور هم بودیم خاله ودایی هم از تهران اومده بودند ولی جای احمد داداشم دیده میشد چون رفته اهواز دانشگاه اون شب برامون خوش گذشت ساعت 10 بود که شام می خوردیم وبعد صرف شام دایی به احمد زنگ زد وهمه باهاش صحبت کردیم اون روز هوا خیلی سرد بود ولی احمد میگفت که ما اونجا داریم هندونه تابستون میخوریم وهوا بهاری هست یک روز قبل از شب چله قبل از اومدن مهمونها بچه ها دیر رسیده بودند چون جایی دعوت بودند ویه بارهم با ما شام خوردند بعد شام وصرف چای نوبت میوه شد امیرمحمد خیلی کمک کرد در گذاشتن پیش دستی وگرفتن میوه به مهمونها بعد نوبت پش...
11 بهمن 1393

درست کردن نذری با کمک بچه ها

در روز پنج شنبه 93/8/22 در خونه خواهرم مراسم نذری و مرثیه امام حسین(ع)حضرت ابوالفضل (ع) ونذری خانم فاطمه زهرا داشتیم از روز دوشنبه من وزکیه برای کمک به خواهرم خونه اونها رفته بودیم وبچه ها هم خوشحال بودند وهر یک می خواستند کمک کنند بعد از اینکه خونه رو مرتب کردیم با امیر محمد رفتیم خرید که کلم بخریم وظرف یکبار وکاهو وسبزی چون خاله زکیه می خواست دلمه درست کنه کار زیاد داشتیم ووقت کم بودبعد اینکه خرید کردیم امیرمحمد دایی احمد رو دید که با ماشین ما رو آورد قربون امام حسین برم مونده بودم که این همه وسایل رو چطور ببریم که یهو دیدیم احمد اومد وما رو برد خونه شب بود خسته بودیم خوابیدیم که فرداش زود بیدار بشیم عکسها رو میزارم تا یادگاری بمونه ...
20 آذر 1393

ماه محرم از راه رسید

امیرمحمد وامیر رضا خودشون رو برا ماه محرم آماده کرده اند لباس مشکی خریدند ویه طبل برا دسته عزاداری که برا امام حسین (ع) عزاداری کنن خدایا همه عزاداریها رو از ما بپذیر       ...
3 آبان 1393